پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط sania |
|
About
باز هم سلام... در این وبلاگ شاید بعضی مطالب به همدیگر مربوط نباشد اما بلاخره که یک وبلاگ را تشکیل می دهد . من اسمم مریم است در رشته ریاضی و فیزیک میخونم اگه کاری چیزی داشتید به ایدیم میتونید بفرستید....