|
به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی ، آتش جاویدی را دیدمت ، وای چه دیداری ، وای این چه دیداردلازاری بود بیگمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سرو کاری بود این چه عشقیست که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز منو در طلبت بازهم کوشش باطل دارم باز لبهای عطش کرده ی من عشق سوزان تورا می جوید می تپد قلبمو با هر تپشی قصه ی عشق تورا می گوید بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت ، چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سرا پرده ی خاک
|
About![]()
باز هم سلام...
Home
|