تبليغاتX
در هم

در هم

پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط sania | |

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر

خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با

مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي

غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر

دلها نوشت

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت4:5 بعد از ظهرتوسط sania | |

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی ، آتش جاویدی را

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای

این چه دیداردلازاری بود

بیگمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سرو کاری بود

این چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز منو در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده ی من

عشق سوزان تورا می جوید

می تپد قلبمو با هر تپشی

قصه ی عشق تورا می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت ، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سرا پرده ی خاک

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت4:4 بعد از ظهرتوسط sania | |